کاش ...
کاش ... وقتی خدا در محشر بگوید :
چه داشتی ؟!!!
سربلند کند حسین و ... بگوید :
حساب شد ... این با من است!
کاش ... وقتی خدا در محشر بگوید :
چه داشتی ؟!!!
سربلند کند حسین و ... بگوید :
حساب شد ... این با من است!
در نگاه تو رها می شدم از بودو نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابرخاکستری
بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتراست
شوق بازآمدن سوی توام هست هنوز
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای باران
باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران
پرمرغان نگاهم را شست
آب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است ...
شعرنو "حمیدمصدق" <تلنگر>
مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود. کودک 4 ساله اش تکه سنگی را بداشت و بر
روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست
گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار
پسرش را تنبیه نمود در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر
قطع شدوقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من در
خواهند آمد" !آن مرد آنقدر مغموم بود که هیچ نتوانست بگوید به سمت اتومبیل برگشت
و چندین باربا لگدبه آن زدحیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به
خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود نگاه می کرد ...
او نوشته بود " دوستت دارم پدر"
چقدر تلخ است ! آن که نزدیک ترین به خود می پنداری دورترین به تو باشد
و
تلخ تر از آن این که خود را که نزدیک ترین به او می پنداشتی ، دورترین به تو باشد ...
"پس بهترین راه اینه که فقط و فقط بهترین دوست و رفیق آدم خدا باشه و بس"
"تلنگر"
وقتی مومن برادرش را به خشم آورد ، به یقین از او جدا شده است.
بدترین دوست آن که برای او ، به رنج و زحمت افتی .
امام علی (ع)
جادوی تشویق
۱. هر روز حداقل ۳ مورد پیدا کرده و فرزندان را به خاطر آنها تشویق کنید . هرچقدر بیشتر تشویق کنید نتیجه بهتری خواهید گرفت.
۲. معمولاً بچه ها نیازمند توجه از جانب والدین خود هستند . وقتی شما به طور مستمر به او توجه می کنید و عشق قبلی خود را به او ابراز می کنید او دیگر تمایلی به انجام اعمال نامناسب برای گرفتن توجه شما نشان نمی دهد.
۳. همواره سعی کنید اورا در تنهایی تنبیه کنید و در جمع تشویق .
یقین داشته باشید اگر شما به این نکات ساده ولی ارزشمند توجه کنید به راحتی قادر خواهید بود فرزندانی نرمال و شاد تربیت کنید و از وجود آنان به خود ببالید.
باران خوبی باریده بود و مردم دهکده شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند . تعدادی از شاگردان مدرسه شیوانا هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شده بودند .
در گوشه ای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته با یکدیگر صحبت می کردند . آنقدر آهسته که فقط خودشان دوتایی صدای خود را می شنیدند . در گوشه ای دیگر دو زوج پیر رو به روی هم نشسته بودند و در سکوت به هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند . در دور دست نیز زن و شوهری میانسال با صدای بلند با یکدیگر گفت و گو می کردند و حتی بعضی اوقات صدای شان آن قدر بلند و لحن صحبت شان به حدی ناپسند بود که موجب آزار اطرافیان می شد .
یکی از شاگردان از شیوانا پرسید : ” آن دو نفر چرا با وجودی که فاصله بین شان کم است سر هم داد می زنند ؟ ”
شیوانا پاسخ داد : ” وقتی دل های آدم ها از یکدیگر دور می شود آن ها برای این که حرف خود را به دیگری ثابت کنند مجبورند عصبانی شوند و سر هم داد بزنند . هر چه دل ها از هم دور تر باشد و روابط بین انسان ها سرد تر باشد میزان داد و فریاد آن ها روی سر هم بیش تر و بلند تر است . وقتی دل ها نزدیک هم باشد فقط با یک پچ پچ آهسته هم می توان هزاران جمله ناگفته را بیان کرد . درست مانند آن زوج جوان که کنار درخت با هم نجوا می کنند . اما وقتی دل ها با یکدیگر یکی می شود و هر دو نفر سمت نگاه شان یکی می شود ، همین که به هم نگاه کنند یک دنیا جمله و عبارت محبت آمیز رد و بدل می شود و هیچ کس هم خبردار نمی شود . درست مثل آن دو زوج پیر که در سکوت از کنار هم بودن لذت می برند . هر وقت دیدید دو نفر سر هم داد می زنند بدانید که دل هایشان از هم دور شده است و بین خودشان فاصله زیادی می بینند که مجبور شده اند به داد و فریاد متوسل شوند.
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.
شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند و مردم از او کناره گیری می کردند. قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.
سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.
چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود.
برگرفته از: شاهکار آفرینش
بعضی وقتها یه نعمتی به دستت می رسه ، یا تو لیاقتش داشتنش رو نداری یا اینکه این یه آزمایشه یا
شایدم اونقدر احساس غرور بهت دست می ده که خدای من ، چقدر آروم شدم و دنیام چقدر رنگ تازگی
به خودش گرفت ، اونقدر بخودت غرّه می شی که بخاطر رسیدن به اون نعمت که گاهی اوقات حسرت
خوردن دیگران رو با چشم خودت می بینی و اون نعمت ازت گرفته می شه و تو می شی و ...
باز هم تنهایی حالا تو هم می شی مثل همه ، مثل همونایی که حسرت تو رو می خوردن ...
می شینی و حسرت گذشته ها رو می خوری و غبطه ی لحظات دست نیافتی که ... دست یافتنی می شد اگر کمی تلاش می کردی تا ...
آدمی را آدمیت لازم است . این خودسازی باعث می شه تا آدم ساخته بشه و خدا هم عنایاتش رو مثل بارون بهاری برات بفرسته .. ای کاش قدر نعمتهای خدایی رو بدونیم و ای کاش یه کمی به خدا اعتماد کنیم و به حرفهای قشنگش گوش بدیم ... ای کاش بفهمیم تا در ای کاشها غرق نشیم .
ای کاش اینو بفهمیم...
ای کاش
"تلنگر"
برای داشتن تو
دلی را به دریا زده ام
که از آب واهمه داشت . . .!
بطور اتفاقی این مطلبو دیدم برام جالب اومد متن کمی داره ولی پر از معناست.
وارد فضایی شد که از اون می ترسید. زمان اونو با خودش به این فضا آورد یا اینکه خواست عقب نمونه یا شایدم ترسید متهجر لقبش بدن ...
از آب واهمه داشت : بیچاره این دل که یادش رفت به خودش رجوع کنه .
باید پی خودش می گشت اگر اون خودش رو می تونست قانع کنه ، پس هر چی دلش گفت باید عمل می کرد ، ای کاش به ندای درونمون کمی توجه کنیم ...
ولی یه چیز دیگه هم می تونه باشه ، خیلی وقتها مصلحت حکم می کنه تا با یه دنیای جدیدی آشنا بشی تا درس بگیری از آدمای اطرافت .. شاید اینهام جزئی از نیاز آدمی و زندگی باشه ... خدایا بهترین ها رو بر سر راهمون قرار بده تا درس زندگی رو از استادانی فرابگیریم که لایق اند تا از تو و محبت های تو برامون تدریس کنند. خدایا از همه اونهایی که بهم درس زندگی رو یاد دادند ممنونم و به عدد لحظه هایی که برامون وقت گذاشتن و خیلی وقتها هم خسته شدن از دست کارامون ، براشون عاقبت بخیری و سلامتی و توفیق رو در کارنامه ی اعمالشون ثبت کن.